شمس الدين رشديه

100

سوانح عمر ( فارسى )

وقت است كه در شعله‌اش بسوزى ! » رشديه ميگويد ، « نار و نور از يك ماده مشتق است . ممكن است حضرت و الا بفرمائيد چراغى را كه روشن كرده‌ايد وقت است كه در نورش بنشينى . » عين الدوله ميگويد ، « وقتى نشستى معلوم مىشود نار است يا نور است » . رشديه ميگويد ، « اگر غرض از احضار اعدام است نعمم الاتفاق ، و اگر تبعيد است چون مريضم پول راحله را تقديم ميكنم راحت ببرندم . » عين الدوله ميگويد ، « گفتى اگر اعدام است نعم الاتفاق . آن نعم الاتفاقش كجا است ؟ » رشديه گفت ، « فردا دستور فرمائيد يك چوبه‌دار در ميدان توپخانه نصب كنند ، و بنده را بدار بزنيد و اعلان كنيد هركه مخالف صدر اعظم قدم بردارد جزايش اينست . پس فردا مقصود ما حاصل مىشود » . عين الدوله ميگويد ، « اگر مقصود شما با اين حاصل مىشود ، ما اين كار را نميكنيم . باقيش با نير الدوله است برويد آنجا » . « ما را با يك درشكه فكسنى بردند پيش نير الدوله . ميرزا آقا چنان بهت‌زده بود كه نزديك بود قبض روح شود . نميدانم غذاى شاهانه در او اين اثر گذاشته بود ، يا خوشى و موفقيتها از ملاقات حضرت و الا . چون پيش نير الدوله رسيديم ، آن هم آنچه بايد بگويد يا نبايد بگويد گفت . خوانندگان عزيز روز بد نبينيد . وسائل حاضر بود . مامورين غلاظ و شداد هم چون از جهنم گريختگان كمر خدمت بسته بودند . يك درشكه سفرى يادگار عصر خاقان مغفور ، اسب بسته مقابل در باغ عرض اندام ميكرد . يك صاحب‌منصب هم كمر بسته ميآمد و ميرفت . معلوم شد فرمانفرماى درشكه و حاكم خط سير ايشانند . چند نفر هم تفنگچى سوار ، خيلى شبيه بزادگان خولى و خواهر - زادگان سنان بن انس ، بر پيكر اسبها استوار بودند . ما را بدرون درشكه رهبرى كردند . بنده و ميرزا آقا سوار شديم . حاكم خط سير هم كه برج زهرمار بود ، سوار شد . بسورچى گفت ، « هى كن » . درشكه به راه افتاد . رشديه از ساعت ورود بدرشكه بسم الله الرحمن الرحيم گفته ، دعائيرا شروع كرده بود . ( پدرم رسمش بود در اين گونه مواقع بدعاى حرز جواد متوسل ميشد « نويسنده » . ) معلوم شد دستور داده‌اند اين دو نفر را به كهريزك ببرند ، و در آنجا توقف كنند تا مجد الاسلام هم برسد . در كهريزك چند سوار كشيكخانه را ديديم . رئيس آنها سرهنگى بود متدين و ملايم . پيش آمد ، بادب سلام داد و خوش‌آمد گفت ، و با او رفتيم بالاى ايوان . سخت خسته بودم . در كنار ايوان فرشى بود نماز خواندم و دراز كشيدم . چون خيلى خسته بودم خوابم برد . چقدر خوابيده بودم نميدانم . يك وقت ديدم مرا صدا ميزنند . برخاستم ديدم رفيقم مجد الاسلام كرمانى است ، كه برهنمائى سرهنگ بالا سرم آمده است . سرهنگ گفت ، « اين آقا همسفر شما هستند » . گفتم ، « نعم الاتفاق كه رفيق بسيار خوبيست . خدا را شكر صد هزار شكر » . مجد الاسلام گفت ، « آقاى رشديه هيچ ميل نداشتم همسفر شما باشم » . رشديه گفت ، « برادر عزيز شريك حضر بوديم چه بهتر كه رفيق سفر هم باشيم ،